نوشتهی کریستوفر بالِس
ترجمهی حسین پاینده
پس آیا همهی رویدادهای تاریخی، الزاماً اُبژههایی نسلی نیستند؟ به گمان من، خیر. برخی «رویدادها» بهیادآورنده یا نشاندهندهی پنداشت یک عصرند. اشغال آبراه سوئز توسط نیروهای نظامی غرب و پرتاب ماهوارهی اسپوتنیک به فضا، تقریباً در یک مقطع زمانی رخ دادند. اینها وقایعی تاریخیاند، لیکن موفقیت اتحاد شوروی در پرتاب اسپوتنیک به فضا احساسی را در نسل من در پی داشت که نه اشغال آبراه سوئز قرین آن بود و نه حتی انقلاب مجارستان.
من با دوست دخترم به جشنی رفته بودم و آنجا بود که کسی خبر پرتاب اسپوتنیک را به جمعِ ما گفت. جشن متوقف شد. هیچکس نمیدانست این واقعه را چگونه تعبیر کند. ما تبدیل به نسلی دیگر در تاریخ شدیم که میبایست با دیدگانی جدید به آسمان نگاه میکرد. اکنون آسمان شامل ستارگانی کوچک و به ظاهر مصنوعی میتوانست باشد (و عملاً هم بود) که به دور سیارهی ما میگشتند و حاکی از مسابقهی تسلیحاتی بودند. چرخ گردون دیگر نمیتوانست همچون گذشته باشد.
اسپوتنیک یک واقعه بود، اما در آن زمان تأثیری بسیار تکاندهنده بر ما گذاشت. برای نسل من که در آن سالها به میانهی نوجوانی رسیده بود و تازه در حال شکل گرفتن بود، این واقعه باعث انجام کارهای جدی در سطح گروه همسالان شد. ما مدتها و مدتها دربارهی پرتاب اسپوتنیک به فضا صحبت کردیم. در آن جشن، یکی از دخترها چنان گریست که گویی دنیا به آخر رسیده است. یک فوتبالیستِ بلندپرواز هم گفت که این [دستاورد شوروی] مهم نیست، زیرا آمریکا به زودی ماهوارهای را در مدار زمین قرار خواهد داد.
با این حال، ما همگی این احساس را داشتیم که به دنبال این واقعه، به خدمت زیر پرچم فرا خوانده شدهایم، فرصت زیادی نداریم، با علم به اینکه از ما انتظار میرفت متقابلاً کاری بکنیم. در مطبوعات و تلویزیون، آمریکا با این احساس که از شوروی عقب افتاده است، شتابزده دربارهی این موضوع سخن میگفت که آیندهی این کشور را نسل جدیدی رقم خواهد زد که قادر است این عقبافتادگی را جبران کند.
لیکن من جنبهی دیگری از این موضوع را نیز به یاد میآورم: اینکه آن روز و در آن جشن، این رویداد، به رغم اعلام شدن خبرش، چگونه آتشِ هیجان مرا واقعاً خاموش کرد. عطش من و دوست دخترم […]، یا به عبارتی دنیای شهوانی ما را دنیای پُرماجرای بیرون بر هم زد. نه ورودِ حادثهسازِ یکی از والدین که با تنه زدن راه خود را باز کند و بپرسد ما در آنجا چه غلطی میکردیم، بلکه ورود عجیبوغریب چیزی جدید و غیر عادی جشن ما را خراب کرد: خودِ تاریخ و آیندهی ما به داخل آن اتاق آمدند و محفل ما را به هم ریختند.
فرهنگ گاهی شکل کارکردی روانی، یا بازنمایی موضوعاتِ اجتماعی و رویدادهای تاریخی، را به خود میگیرد. در سال ۱۹۵۷، نمایشِ موزیکالِ موسوم به قصهی محلهی غربیاثر لئونارد برنستاین[۱]در تماشاخانههای برودوِی اجرا شد و با اقبال گرم مخاطبان مواجه گردید. این نمایش، اُبژهای فرهنگی بود که تا اندازهای به موضوع تعارض اجتماعی در نیویورک و آمریکا میپرداخت. شاید ترانهی «آدمخوارِ بنفش»، که در سال ۱۹۵۸ پُرفروشترین ترانهی پاپ شد، مبیّنِ هراس سفیدپوستان بود؛ نه هراس از اینکه جانداری بنفشرنگ آنها را بخورد، بلکه هراس از بلعیده شدن توسط سیاهپوستانِ خشمگینی که نارضایتیشان هر چه بیشتر آشکار میشد. آیا میتوان گفت که یکی دیگر از ترانههای پُرفروشِ سال ۱۹۵۸، به نام «به چنگ آور شهابی ثاقب را»، به این دلیل طرفداران کثیری پیدا کرد که این اُبژهی فرهنگی تجربهی مربوط به اسپوتنیک در سال قبل را [مانند یک «خاطرهی پوشان»] پوشاند؟ آیا میتوان گفت برخی اُبژههای فرهنگی حکم اُبژههایی پوشان را دارند که امر واقعی را بر امر درونی [ذهنی] اِعمال میکنند، یا امر واقعی را مجدداً با امر تخیلی در هم میآمیزند، و اینکه حاصل این کار نشاندهندهی اثرِ جمعیِ اندیشه است که به هستیِ جمعی ربط داده شده است؟ پس میتوان نتیجه گرفت که هنر گهگاه حوزهای پوشان است که اُبژههایی پوشان فرامیآورد، اُبژههایی که تأثیر فرهنگ بر امر واقعی را منعکس میکنند.
بدین ترتیب، از میان شمارِ زیادِ اُبژههای فرهنگی سال ۱۹۵۸، میتوان یکی دو ترانه را یافت که با پوشاندنِ امر واقعی، آن را به اُبژههای ویژه تبدیل میکنند. همچنین باید توجه داشت که اُبژههای فرهنگیِ فوقالعاده ویژهای نیز وجود دارند (از قبیل ترانهی «به چنگ آور شهابی ثاقب را») که با دادنِ هویتی خاص به نسلی نوظهور، موجب همبستگی آحاد آن نسل در زمان میشوند (و این کارکردِ اُبژههای نسلی است).
مشارکت ما در امور نسلمان، صرفاً بخشی از زندگی فرهنگی ما را در بر میگیرد. درست همانطور که همهی ما، به درجات مختلف، نیازمندیم که به دوره و زمانهی خودمان تعلق داشته باشیم، به همان ترتیب نیاز داریم که در فرهنگ ماورای نسلِ خود نیز سهیم شویم. منظورم این است که ما در جستوجوی اُبژههای فرهنگی با قدمتی چندصدساله و حتی چندهزارسالهایم، دقیقاً به این سبب که به نظرمان میآید این اُبژهها از مشارکت ما در نظمی کیهانی حکایت میکنند. هنگامی که در تالارهای موزهی اوفیتسی یا موزهی لوور به تابلوها و اشیاء به نمایش گذاشته شده خیره میشویم، هنگامی که در خیابانهای شهر رم قدم میزنیم، وقتی به سمفونیهای بتهوون گوش میکنیم، یا وقتی نمایشنامههای سوفکل را میخوانیم، در واقع در فضایی ماوراینسلی به سر میبریم که نیاز ما به بودن در نظمی کیهانی را برآورده میسازد.
پس اگر فضای نسلیِ بالقوهای با اُبژههایی نسلی وجود دارد که ما را در زمانهی خودمان همبسته میسازد، نظم کیهانی بالقوهای با اُبژههایی همگانی نیز وجود دارد که با رهانیدن ما [از زمان و مکان خاصمان] امکان مشارکتمان در فضایی بیزمان را فراهم میآوَرَد.
هر یک از ما میزان مشارکتش [در فرهنگ نسلِ خویش] را تعیین میکند. برخی از ما استثنائاً از سهیم شدن در ذهنیت نسلمان اکراه داریم و در نتیجه از ترانههای عامّهپسند، ادبیات معاصر، امورِ سیاسی جاری، و از این قبیل خوشمان نمیآید. برای مثال، برخی شخصیتهای اسکیتزوئید ظاهراً زمانهی خودشان را فراموش میکنند؛ به نظر میرسد که آنان به نحو عجیبوغریبی از دوره و زمانهی خود منقطع شدهاند و صرفاً در نظم کیهانی حرکت میکنند. یکی از بیماران من، که محققِ ادبیات یونان و رومِ باستان است، هرگز هیچیک از آثار ادبی معاصر را نخوانده بود، روزنامه نمیخواند، از فرهنگ معاصر به کلی بیاطلاع بود و هیچ میل و کششی به نسلِ خود نداشت. یا دستکم ظاهراً چنین وضعی داشت. او با توجه به روحیهی جدی خود، فرهنگ معاصر را مشمئزکننده تلقی میکرد. از دورهی کودکی، فرهنگ همسالانِ خویش را نپذیرفته بود و با کیف چرمی و نخستین نشانههای نظم کیهانی (مانند کتابهای شعر، متون ادبیات باستان، لباسهایی که شکل لباسهای متداول را نداشت و او را از عصر خویش منقطع میکرد) در حیاط مدرسه قدم میزد. در مقالهی حاضر لزومی نیست که بیش از این دربارهی این بیمار بحث شود و قصد من هم صرفاً اشاره به او بود؛ یقیناً همهی ما با این قبیل اشخاص آشنائیم.
بنا بر آنچه گفته شد، انسان به شکلهایی بسیار گوناگون میتواند با نسلِ خود و جایگاه خویش در زمانهی نسلش ارتباط برقرار کند: برخی از افراد، با کمال میل جایگاه نسلیشان را میپذیرند و خودْ مظهر آن میشوند؛ برخی نیز به کلی به نظم کیهانی پناه میبرند.
همچنین هر طبقهی اجتماعی، نژاد و جنسیتی، جایگاهی متفاوت در ذهنیتِ غالب در زمانهاش برای خود قائل میشود. اینها عواملی است که هم برداشت هر کس از نسلِ خودش را بغرنجتر میکند و هم اینکه در عین حال با پیچیدگی مواضعِ آحاد آن نسل، بر غنای این شکل از ذهنیت میافزاید.
دیالکتیک بیننسلی، همهی ما را در خشونت، پذیرش و زایشِ فرهنگی درگیر میکند. ما با افرادِ بزرگتر از خودمان تخالف میورزیم، آنها هم با ما مقابله میکنند. آنها راهی برای پذیرفتن ما ــ یعنی مجال دادن به تولد نسل ما ــ نمییابند و یا مییابند، همانگونه که ما اُبژههای نسلیِ آنان را از آنِ خود میکنیم، به برخی از آن اُبژهها جنبهای تاریخی میبخشیم، و در نظمی کیهانی کاربردپذیرشان میسازیم، نظمی که ممکن است یک نسل را در جایگاهی ماوراینسلی قرار دهد.
این دیالکتیک بیننسلی، هر چند که ممکن است دردناک و سبعانه باشد، اما میتواند لذتی راستین نیز افاده کند. چند ماه پیش، به ضیافت شامی فکر میکردم که مشتاق شرکت در آن بودم و بدون آنکه متوجه باشم، افکارم را به زبان میآوردم و با خود حرف میزدم. دخترخواندهی پانزدهسالهام پرسید: «حالا چه کسانی قرار است به آن مهمانی بیایند؟» چند نفری را نام بردم. او گفت: «ای بابا، باز هم این آدمهای عُنُق!» دریافتم که با چه شدتی با آن افراد ضدّیت میورزد و پرسیدم: «عُنُق دیگر یعنی چه؟» پاسخ داد: «خودِ شما آدمِ عُنُقی هستید.» گفتم: «آخر عُنُق یعنی چه؟» دخترخواندهام با خنده گفت: «خُب میدانید دیگر، خودِ شماها.» من هم جواب دادم: «منظورت ما میانهسالها هستیم؟» و او به نشانهی تأیید سرش را تکان داد. پرسیدم: «بگو ببینم چه چیزِ دیگر ما را عُنُق میکند؟» جواب داد: «پُرچینوچروک بودنِ پوستتان»، و من دریافتم که چینوچروک پوست واقعاً نشانهی کهولت است. در واکنش به او گفتم: «شماها چه؟ شما چه هستید؟» گفت: «ما نام نداریم.» جواب دادم: «کم لطفی میفرمایید، البته که نام دارید. شماها هم نازکنارنجی هستید.» این جمله او را برافروخت و به دیالکتیک بیننسلی واداشت، دیالکتیکی که اکنون در کنار «عُنُقها» و «پُرچینوچروکها» نام دیگری هم یافته بود.
مراجع
Brittain, Vera (1980) Testament of Youth. New York: Wideview
Fussell, Paul (1975) The Great War and Modern Memory. Oxford: Oxford University Press
Gardner, Brian (1986) Up the Line to Death. London: Methuen
Gitlin, Todd (1987) The Sixties. New York: Bantam
Hughes, H. Stuart (1958) Consciousness and Society. New York: Vintage
Ignatieff, Michael (1988) The Russian Album. London, Penguin
Kipling, Rudyard (1986) “Common Form”. In B. Gardner, Up the Line to Death. London: Methuen, 150
Miller, Arthur (1987) Timebends. London. Methuen
Newman, Kim (1988) Nightmare Movies. London: Bloomsbury
Poirier, Richard (1971) “Learning from the Beatles”. In Richard Poirier. The Performing Self. New York: Oxford University Press, 86-111
Raskin, Barbara (1987) Hot Flashes. New York: St. Martin’s
Read, Herbert (1986) “A Short Poem for Armistice Day”. In B. Gardner, Up the Line to Death. London: Methuen, 151-52
[۱]. Leonard Bernstein 1990-1850، آهنگساز آمریکایی. (م)





