Quantcast
Channel: حسین پاینده
Viewing all articles
Browse latest Browse all 602

مصاحبه‌ی حسین پاینده درباره‌ی وضعیت تدریس نقد ادبی در دانشگاه

$
0
0

* در سال‌های اخیر در مقایسه با گذشته آثار بیشتری در حوزه‌ی نقد ادبی به فارسی ترجمه و تألیف شده‌اند، اما شما همواره، و مشخصاً در برخی آثارتان مثل کتاب نقد ادبی و دموکراسی، تأکید کرده‌اید که نهادینه شدن نقد ادبی منوط به ترویج نقد در گفتمان اجتماعی ماست. به نظرتان نهاد دانشگاه از طریق چه سازوکارهایی می‌تواند به ترویج گفتمان نقد و خاصه نقد ادبی کمک کند؟

پاینده:بدون ذهنیتی چندصدایی و دموکراتیک، نمی‌توان نقد ادبی را تدریس یا فهم کرد. نظریه‌های مختلف نقد ادبی حکم پنجره‌های متفاوتی را دارند که هر کدام از زاویه‌ی متفاوتی بر روی واقعیت‌های پیرامون ما باز می‌شوند. هم مدرس نقد ادبی و هم کسی که می‌خواهد نقد ادبی را فرابگیرد باید این توانایی را در خود به وجود آورد که آراء و اندیشه‌های دیگران را با روحیه‌ای آزادمنشانه بشنود، حتی اگر نهایتاً به این نتیجه برسد که با آن آراء و اندیشه‌ها همسویی و موافقت ندارد. یک متن واحد را، مثلاً یک داستان کوتاه یا یک فیلم سینمایی، می‌توان با نظریه‌های متعددی بررسی کرد و هر بار تبیین متفاوتی از معانی آن متن به دست داد. اگر این تبیین با استناد به شواهد متنی و با استفاده از مفاهیم و روش‌شناسی‌های برآمده از نظریه‌های نقادانه انجام شود، آن‌گاه همه‌ی آن تبیین‌ها معتبر و قابل قبول‌اند، ولو این‌که با یکدیگر تناقض یا تنافر داشته باشند. رمان سَووشونرا می‌توان هم از منظر تاریخ‌گرایی نوین (نظریه‌ی گرینبلت) نقد کرد و هم از منظر روانکاوانه (نظریه‌ی لکان) و هم از منظر نقد اجتماعی (نظریه‌ی برگر و لاکمن). کسانی که ذهنیت و نگرشی تک‌صدا به جهان پیرامون‌شان دارند و رفتارشان شالوده‌ای حذف‌کننده و ضددموکراتیک دارد، همین موضوع ساده در نظریه و نقد ادبی جدید را نمی‌توانند به سهولت درک کنند. آن‌ها به جای کاویدن متن و تبیین معانی متکثر آن بر اساس نظریه‌های متفاوت، رمان سَووشونرا به یک پیام یا درس اخلاقی ازلی-ابدی، یا به انعکاسی آینه‌وار از زندگی زناشویی مؤلف این رمان فرومی‌کاهند. این کار هرگونه نیاز به پژوهش را به امری زائد تبدیل می‌کند. از این‌جا معلوم می‌شود که نهادینه شدن نقد ادبی در مراکز آکادمیک در درجه‌ی نخست مستلزم تربیت فکری‌ای است که از راه پژوهشگری علمی شکل می‌گیرد. اگر دانشجویان تحصیلات تکمیلی راه و روش‌های تحقیقات علمی را بیاموزند و آن راه و روش‌ها را در نوشتن پایان‌نامه‌ها و رساله‌های واقعاً اوریجنال به کار ببرند، می‌توان انتظار داشت که نقد ادبی به مرور زمان جایگاه شایسته‌ی خود را هم در آکادمی پیدا کند و هم در خارج از آکادمی (مثلاً در مطبوعات و برنامه‌های ادبی و هنریِ رادیو و تلویزیون). ناگفته پیداست که تکثرخواهی در ساحت اجتماعی، سیاسی و فرهنگی کمک شایانی به شکل‌گیری ذهنیت تکثرگرایی می‌کند که لازمه‌ی یادگیری و به‌کارگیریِ نظریه‌های متکثر نقد ادبی است.

* شما از معدود کسانی هستید که در دانشگاه به نقد ادبی توجه دارید و همچنین برنامه‌ای مدون برای تأسیس رشته‌ی نظریه و نقد ادبی تدوین کرده‌اید. این برنامه بر اساس چه معیارها و قواعدی تدوین شده و به کجا رسیده است؟

پاینده:برنامه‌ی مورد اشاره‌ی شما در واقع برای ایجاد گروه آموزشی جدیدی به نام «نظریه و نقد» بود که یکی از رشته‌های آن «نظریه و نقد ادبی» در مقطع فوق‌لیسانس می‌بود و به مرور رشته‌های دیگری مانند «نقد فیلم» هم به آن اضافه می‌شد. این برنامه بر اساس معیارها و قواعد کاملاً علمی و دانشگاهی تدوین شده بود. سرنوشت این برنامه را باید از کسانی که اطلاعات بیشتری دارند سؤال کنید.

*نظرتان درباره‌ی وضعیت فعلی نقد ادبی در دانشگاه چیست؟ نقد ادبی دانشگاه چقدر نظام‌مند است و دانشگاه چقدر توانسته است به بسط نقد ادبی کمک کند؟

پاینده:همچنان که در پاسخ به سؤال اول‌تان گفتم، نقد ادبی در آکادمی نمی‌تواند منفک از نقد (به مفهوم عام کلمه) در حیات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی ما در نظر گرفته شود. این همپیوندی باعث شده است که تدریس و فراگیری نقد ادبی هنوز آن ثمراتی را که انتظار داشته‌ایم به بار نیاورد. لذا نقد ادبی در مراکز آکادمیک ما در حال حاضر بیشتر به الگوی قرن‌نوزدهمی مطالعات ادبی در اروپا شباهت دارد، الگویی که مطابق با آن ادبیات وسیله‌ای است برای شناخت تاریخ و به منظور فهم ادبیات باید ردپایی از زندگینامه‌ی مؤلف را در آن جست‌وجو کرد.

 * در این سال‌ها کلاس‌های نقد ادبی به صورت دوره‌های آزاد در فضای بیرون از آکادمی شکل گرفته‌اند. آیا شکل‌گیری این کلاس‌ها در فضای خارج از دانشگاه دال بر کمبودهای آموزش رسمی دانشگاه نیست؟ و این دوره‌های آزاد نقد ادبی، یا به طور کلی نقد آثار فرهنگی، چقدر قاعده‌مند و بر اساس نظریه‌های نقد هستند؟

پاینده:برگزاری کلاس‌های آزاد نقد ادبی خارج از آکادمی یقیناً دال بر کمبودها و نقصان‌های آموزش رسمی نقد است. اگر برنامه‌های رسمی دانشگاهی نیازهای واقعی ما در زمینه‌ی پرورش منتقد ادبی را برطرف می‌کرد، آن‌گاه دیگر برگزاری این کلاس‌های آزاد موضوعیتی نمی‌داشت و به آن اقبال نمی‌شد. اکثر کسانی که در کلاس‌های نقد ادبی من خارج از دانشگاه شرکت می‌کنند، دانشجویانی هستند که در رشته‌ی تحصیلی‌شان، بخصوص در مقاطع تحصیلات تکمیلی، هیچ درسی در زمینه‌ی نظریه و نقد ادبی ندارند، مانند دانشجویان رشته‌ی فارسی. برخی دیگر از شرکت‌کنندگان در این کلاس‌ها فارغ‌التحصیلان و حتی اعضای هیأت علمی دانشگاه‌های ما هستند که در کار حرفه‌ای خود نیاز به نقد ادبی دارند، چون مثلاً ژورنالیست یا مدرس دانشگاه هستند، اما چون نقد ادبی را در تحصیلات دانشگاهی از کسانی آموخته‌اند که تخصصی در این زمینه نداشته‌اند، اکنون می‌خواهند جبران مافات کنند. آن‌ها به ضعف و نیاز خودشان در این زمینه‌ی مهم از مطالعات ادبی پی برده‌اند و آن‌قدر جدیت و همت دارند که در عین اشتغال و کمبود وقت، مشتاقانه در این کلاس‌ها شرکت می‌کنند. همه‌ی این شواهد نشان می‌دهد که در تدریس رسمی نقد اشکالات اساسی وجود دارد. در مورد این‌که آیا تدریس نقد ادبی در همه‌ی این کلاس‌های آزاد بر پایه‌ای علمی و قاعده‌مند صورت می‌گیرد یا نه اطلاعات دقیقی ندارم، اما قدر مسلم اگر این قبیل کلاس‌ها همان الگوی رسمی را صرفاً بازتولید کنند، آن‌گاه بعید است که به آن‌ها اقبال شود.

* به جز مسائل مربوط به نظام آموزشی، مشکلات دیگرِ تدریس نقد ادبی در دانشگاه چیست؟ برای مثال خودِ دانشجویان چقدر پذیرای شیوه‌ها و قواعد تدریس نقد ادبی‌اند؟

پاینده:اقبال دانشجویان به نقد ادبی بیشتر به رشته‌ی آن‌ها و نیز به انگیزه‌های فردی آن‌ها از تحصیل در دانشگاه مربوط می‌شود. برای مثال، دانشجویانی که از رشته‌های مختلف در مقطع لیسانس وارد تحصیلات تکمیلی می‌شوند و رشته‌هایی مانند فلسفه‌ی هنر یا پژوهش هنر را انتخاب می‌کنند، عموماً بسیار به نقد ادبی علاقمند هستند و با شور و شوقی وصف‌ناپذیر می‌خواهند نظریه‌های آن را یاد بگیرند و در تحلیل متون ادبی و هنری به کار ببرند. این دسته از دانشجویان با چشم‌اندازی از اشتغال در نهادها و سازمان‌های مرتبط با این نوع فعالیت (مانند مطبوعات، رادیو و تلویزیون، مراکز فعالیت‌های فرهنگی و هنری مثل فرهنگسراها، و غیره) به نقد ادبی روی می‌آورند. دانشجویان رشته‌ی مطالعات فرهنگی هم دقیقاً همین‌گونه هستند. آن‌ها هم متوجه شده‌اند که نظریه‌های مطالعات فرهنگی در واقع نظریه‌های متن هستند و نقد ادبی زایشگاه مطالعات فرهنگی بوده است. البته همیشه به دانشجویانی برمی‌خوریم که فارغ از این ملاحظات و علائق علمی، صرفاً می‌خواهند مدرکی بگیرند و جایی استخدام شوند. برای این دسته‌ی اخیر، که تعداشان به هیچ وجه کم نیست، نه فقط نقد ادبی هیچ جذابیت یا اهمیتی ندارد، بلکه تفکر انتقادی و شاید بشود گفت کلاً تفکر موضوعی غریب و نافهمیدنی جلوه می‌کند.

* دانشگاه نهادی مدرن است اما دانشکده‌ی ادبیات در ایران از بدو تأسیسش بیشتر به ادبیات قدیم گرایش داشت و حتی هنوز هم در دانشکده‌ی ادبیات به ادبیات معاصر چندان توجهی نمی‌شود. این اتفاق باعث شده تا نوعی جدایی بین جریان ادبی معاصر و دانشکده‌ی ادبیات به وجود بیاید. دانشکده‌ی ادبیات بر اساس چه معیارها و قواعدی می‌تواند به سراغ ادبیات امروزی برود؟ رویکرد غالب در دانشگاه پرداختن به ادبیات کلاسیک است، اما در همه‌جای دنیا آثاری هم هستند موسوم به «کلاسیک های مدرن». این‌جا آنچه تحت عنوان ادبیات کلاسیک تدریس می‌شود، ادبیات قدیم ایران است. آیا هیچ‌یک از آثار معاصر ما جزو کلاسیک‌های مدرن قرار نمی‌گیرد تا بشود آن‌ها را هم در برنامه آموزش ادبیات فارسی در دانشگاه گنجاند؟

پاینده:در حال حاضر، واحدهایی که دانشجویان ما در ادبیات معاصر می‌گذرانند، فقط بخش بسیار کوچک و ناچیزی از مجموع واحدهای درسی آنان را تشکیل می‌دهد. این خود یکی از اصلی‌ترین نقصان‌هایی است که باعث ناکارآمدی ایشان بعد از فراغت از تحصیل می‌شود. از دانشجویانی که ادبیات خوانده‌اند به طور طبیعی توقع می‌رود که بتوانند در حوزه‌ی ادبیات کار کنند، اما توانایی‌های ایشان به علت نوع آموزشی که دریافت کرده‌اند بیشتر به زبان فارسی مربوط است. به همین سبب، دانشجویانی که در رشته‌های ادبیات غیرفارسی تحصیل می‌کنند (مانند ادبیات انگلیسی یا ادبیات فرانسه) بعد از فراغت از تحصیل امکان به مراتب بیشتری برای فعالیت در حوزه‌ی ادبیات معاصر فارسی دارند. آن‌ها نظریه‌های ادبیات را می‌دانند و به سهولت می‌توانند از دانش خود برای تحقیق در ادبیات فارسی بهره بگیرند.

* علوم انسانی به طور عام و رشته‌ی ادبیات به طور خاص چندان در ایران جدی گرفته نمی‌شوند و غالباً در فضای فرهنگی ما رشته‌های مهندسی یا پزشکی مهم‌تر از علوم انسانی قلمداد می‌شوند. به نظرتان دلیل اصلی این اتفاق چیست؟ آیا یکی از دلایل این مسئله می‌تواند این باشد که شیوه‌ی آموزش علوم انسانی چندان کاربردی نیست و مثلاً ارتباطی بین نقد ادبی و پژوهش‌های اجتماعی برقرار نشده است؟ در حالی که شما همواره از این اعتقاد دفاع کرده‌اید که منتقد ادبی می‌تواند لایه‌هایی نامکشوف اجتماعی را در حوزه ادبیات نشان دهد.

پاینده:این‌که علوم انسانی در میان آحاد جامعه‌ی ما و حتی میان اشخاص دارای تحصیلات دانشگاهی چندان جدی گرفته نمی‌شود، البته من و شما را که از درون علوم انسانی به این وضعیت نگاه می‌کنیم ناخرسند می‌سازد، ولی باید دید چرا این وضعیت وجود دارد. پیشرفت‌های به‌دست‌آمده در رشته‌های علوم پایه و مهندسی در کشور ما چشمگیر و انکارناشدنی است. برای مثال، فکر کنید به جایگاه فناوری نانو و مهندسی فضاهوا. به طریق اولی، پیشرفت‌هایی که در رشته‌هایی مثل داروشناسی داشته‌ایم تحسین‌برانگیز است. حاصل این پیشرفت‌ها به صورتی مشهود در زندگی مردم تأثیر می‌گذارد و لذا کسی در مفید بودن این رشته‌ها تردید روا نمی‌کند. وقتی نوبت به علوم انسانی می‌رسد با مجموعه‌ای از رشته‌ها سر و کار داریم که غالباً وجهی نظری دارند و کاربرد یا تأثیرشان در زندگی روزمره برای اکثر مردمْ بلافصل یا روشن نیست. فلسفه را، که به تعبیری مادر همه‌ی دانش‌هاست، در نظر بگیرید. برای بسیاری از مردم ما، حتی برای قشر درس‌خوانده و دارای تحصیلات دانشگاهی، فلسفه به قدری انتزاعی جلوه می‌کند که غالباً به درستی نمی‌دانیم چرا چنین رشته‌ای در دانشگاه وجود دارد. پرسشی که بحق مطرح می‌شود این است که: فایده‌ی رشته‌های علوم انسانی چیست؟ من فکر می‌کنم ابتدا علوم انسانی نقشه‌ی راه را برای پیشرفت جوامع ترسیم می‌کنند و سپس علوم پایه و دقیق برای رسیدن به مقصد امکاناتی مناسب می‌سازند و در اختیار جامعه قرار می‌دهند. به بیان دیگر، اهداف کلان و سمت‌وسوی حرکت جامعه را باید تحقیقاتی که متخصصان علوم انسانی انجام می‌دهند مشخص کند. در تاریخ اجتماعیِ کشورهای پیشرفته با چنین روندی مواجه می‌شویم. برای مثال، فلسفه در دوره‌ی رنسانس نقشی بی‌بدیل و کاملاً اساسی در نیل به پیشرفت اروپائیان ایفا کرد. جامعه‌شناسان، روانشناسان، متخصصان علوم تربیتی، مردم‌شناسان، دست‌اندرکاران مطالعات فرهنگی، تاریخ‌شناسان، منتقدان ادبی و امثال آنان با تحلیل وضعیت‌های اجتماعی و معلوم کردن سازوکاری ناپیدایی که منجر به آن وضعیت‌ها شده‌اند، می‌توانند کمک شایانی به تحقق اهداف بلندمدت جامعه بکنند. از همین منظر، من در کارهایم همیشه بر پیوند نقد ادبی با مطالعات فرهنگی تأکید کرده‌ام. از نظر من، برخلاف تعریف‌های کهنه‌شده و کلیشه‌ای، هدف از نقد ادبی «تشخیص سره از ناسره» نیست، بلکه نقد ادبی به کشف جنبه‌های ناپیدای واقعیت منجر می‌شود. بررسی فیلم‌های سینمایی یا رمان‌ها یا شعرها با رویکردهای برآمده از نظریه‌های ادبی به پژوهشگران مطالعات فرهنگی امکان می‌دهد تا گفتمان‌های نامسلط و غالباً انکارشده‌ای را بکاوند که حیات روانی و اجتماعی ما را رقم می‌زنند.

* در سنت ادبی ما چیزی تحت عنوان نظریه و نقد ادبی وجود ندارد و شاید این هم یکی از دلایل بی‌توجهی دانشگاه به نقد ادبی باشد. یعنی این‌جا ما کسانی را نداریم که از دل ادبیات خودمان نظریه‌ای خاصِ این ادبیات را تولید کنند. نظریه و نقد ادبی مدرن در فضای فرهنگیِ متفاوت با جامعه‌ی ما شکل گرفته و گسترش یافته و در خود ایران مسبوق به سابقه نیست. به نظرتان نظریه‌های غربی که از دل ادبیات غرب بیرون آمده‌اند چه قدر قابل تطبیق با ادبیات این‌جا هستند و در جاهایی که قابل تطبیق نیستند، با چه سازوکاری می‌توان آن‌ها را با ادبیات ایران پیوند داد؟

پاینده:اجازه بدهید ابتدا بر این نکته تأکید کنم که نظریه‌های رایج در حوزه‌ی مطالعات نقادانه‌ی ادبیات لزوماً غربی نیستند. برای مثال، فرمالیسم روسی که یکی از جریان‌های تأثیرگذار در این حوزه است، توسط متفکران روس نظریه‌پردازی شد، متفکرانی همچون یاکوبسن، شکلوفسکی، تینیانف، آیخنباوم، موکاروفسکی و دیگران. ایضاً نظریه‌ی چندصدایی بودن رمان را میخائیل باختین مطرح کرد که به هیچ وجه غربی نبود. یا نظریه‌پرداز مشهور معاصر اسلاوی ژیژک که آراء بسیار تأمل‌انگیزی در نقد فیلم از منظری لکانی دارد، اهل اسلوونی است. با استفاده از مصطلحات نظریه‌ی واسازیِ دریدا، باید بگویم تقابل دوجزئی «غربی/ایرانی» که شما برقرار می‌کنید، در سال‌های اخیر و بیشتر با ملاحظات سیاسی وارد ترمینولوژی اهل ادبیات شده است و تا همین اواخر اصلاً به کار نمی‌رفت. خارج از فضای سیاسی ما، یعنی در سایر کشورها، هم کاربردی ندارد. اگر از منظر نظریه‌ی پسااستعماری ادوارد سعید به این تقابل دوجزئی و نحوه‌ی ورودش به مطالعات ادبی نگاه کنیم، بی‌درنگ به سرچشمه‌های سیاسی آن پی می‌بریم. این تقابل دوجزئی بیشتر به اهداف کسانی کمک می‌کند که پروژه‌‌ی دیگری‌سازی را دنبال می‌کند، اما نسبتی با تحقیقات علمی و کلاً اندیشه‌ی دانش‌مدار ندارد. از این رو، من شخصاً از هر نظریه‌ی علمی، فارغ از این‌که در چه جغرافیایی پرداخته شده است، در کارم استفاده می‌کنم. به گمانم هیچ پزشکی برای فهم منشأ بیماری‌ها و نحوه‌ی درمان آن‌ها تابع این موضوع نیست که آیا کسانی که آن بیماری را کشف کردند یا دارویی برای درمان آن ساختند، «غربی» بودند یا ایرانی. موضوع مهم‌تر کاربرد آن دارو و رفع آلام جسمانی است. حرفه‌ی پزشکان به قدری شرافتمندانه و انسانی است که هرگز نباید تحت تأثیر سیاست یا ملاحظات غالباً گذرا و مقطعی سیاسی قرار بگیرد. ایده‌هایی که برتون و سوپُو درباره‌ی سوررئالیسم پروراندند، بخصوص دیدگاهی که با عنوان «نگارش غیرارادی» تبیین کردند، به فهم آثار سوررئالیستی در ادبیات داستانی ما و برخی فیلم‌های ساخته‌شده توسط کارگردانان ایرانی کمک می‌کند. این فرض مغلطه‌آمیز که سوررئالیسم یک نحله‌ی هنریِ «غربی» یا تبیینی غیرایرانی از هنر و ادبیات است، باب پژوهش بر روی بخشی از ادبیات کهن ما را هم می‌بندد. اشاره‌ام به کار آن دسته از شاعران کلاسیک ایرانی است که در اشعارشان از استعاره‌های موسوم به بعید استفاده می‌کردند. از حیث فاصله‌ی محیّرالعقولی که در این استعاره‌ها بین مستعارٌلَه و مستعارٌمِنْه وجود دارد، می‌توانیم رگه‌هایی از آنچه در مصطلحات امروزین سوررئالیسم می‌نامیم پیدا کنیم. این فقط مثالی است از این‌که چرا باید از دانش برای فهم ادبیات خودمان بهره بگیرم. فرمایش پیامبر گرامی اسلام مبنی بر این‌که «دانش را حتی اگر در چین هم باشد فرا بگیرید» ناظر بر همین رویکرد است. همچنین این گفته‌ی منتسب به فیلسوف و دانشمند مسلمان ایرانی ابن سینا که «تعصب در علم و فلسفه مانند هر تعصب دیگر نشانه خامی و بی‌مایگی است و همیشه به زیان حقیقت تمام می‌شود» پُرحکمت و درخور تأمل است.

-------------------- 
گفت‌وگو از پیام حیدری


Viewing all articles
Browse latest Browse all 602

Latest Images

Trending Articles